امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

این 2 روز تعطیلی

 94-3-16 عزیزکم همیشه این 2 روز تعطیلی خرداد کسل کننده ست... 14 عصری رفتیم ایل گولی که ای کاش حرف بابارو گوش کرده بودیم(که امروز خیلی شلوغ میشه) و نرفته بودیم...اصلا نشد بریم دور استخرش یا اون بالا بالاها...چون تو هم ماشین میروندی برگشتیم پایین دوری زدیم کمی نشستیم و ... توی کل مسیر بازی والیبال چند نفره  یا بدمینتون برپا بود.. بابایی داشت می گفت این وسیله کلی هیجان داره و ...تو هم در حال تماشایی.. 15 هم بند و بساط جمع کردیم و رفتیم پیک نیک... روز خوبی بود نسبت به روز قبلش.. تو هم حسابی بازی کردی...1 دوستی هم پیدا کرده بودی (اسراء).. مشغول بودین با هم...تا شب اونجا بودی...
17 خرداد 1394

گوشی

گاهی همسری تو خونه منو خانوم طلا صدا می کنه که البته اگه گل پسری هم حواسش به ما باشه خطاب به باباییش میگه...این مانی منه...که این حرفو همیشه خطاب به باباش میگه وقتی بهم بگه خانوممه....زنمه..  چند روز پیش امیر عطا خطاب به مامانی:گوشیم کو؟؟  (شایان ذکره که مکالمات پسری با گوشیش گاهی بسیار شنیدنی ست) مامان:تو اتاقت پسرم.. و عطا بدو بدو میره گوشیشو میاره.. مامان:عطا به کی میخوای زنگ بزنی؟؟ عطا با خنده و صدایی شیطون:به خانوم طلام... من و بابایی اولش اینجوری   و بعد    کلی سه تایی خندیدیم قند عسل من.. (سه سال و دو ماه و بیست و چهار روزه) فدای پاکی...
17 خرداد 1394

نیمه شعبان 94

94-3-12 نازنینم امسال تو مراسم جشنی که خاله جون هر سال روز قبل از نیمه شعبان می گیره،خیلی خوب و آقا شرکت کردی... مراسم امسال به خاطر فوت خاله عزیزمون تزئین و کیک نداشت... خدا همه رفتگانو بیامرزه..جاشون خیلی دیده میشد...پارسال آخر مراسم بلند شد رفت روی صندلی و از بادکنک های آویزون به سقف به همه شما بچه ها که بادکنک میخواستین داد...دنیای بدیه گلم...  پسرم عکسایی که قبل از شروع مجلس ازت گرفتم البته مثل تموم عکسات شکاره.. نه با همکاری  مهمون کوچولو آقا رضا که شما سه تا وروجک ازش خیلی خوشتون میاد و وقتی می بینینش جمع میشین دورش..  اینجا خاله جون داره ازت می پرسه که ...
14 خرداد 1394

سفر سرعین آستارا

94-3-10 عزیزکم هفته پیش با خونواده خاله جون آمنه راهی سفر شدیم...واقعا لذت بخش بود و خاطره خوبی شد سفرمون... شما هم در طول سفر عالی بودی و اصلا اذیت مون نکردی خدارو شکر... حسابی 2 قلوهای خاله جون هواتو داشتن و بهت خوش گذشت...عکسای سفرمون.... البته باید بگم که خیلی برای عکس گرفتن ازت اصرار نکردم مخصوصا وقتی می دیدم سرگرم بازی هستی و خوشی منم خیلی بهت سخت نمی گرفتم.. شروع سفر با تماشای طبیعت  زیبا.. بیشتر وقت ها مشغول بدو بدو بودی ... 2 بار هم رفتیم استخر...شما با بابایی..1 بار اینجا.. و بار دوم اینجا.. و این هم جلیقه ش...
10 خرداد 1394

من میرم پارک

94-3-1 این جمله رو این روزها خیلی از شما گل پسری میشنویم و تقریبا سعی مون اینه که هر روز عملیش کنیم...  بیشتر عصرها...گاهی شب ها... و بعضی روزام مثل امروز پیک نیک میریم.. ولی در هر حال تو سیر نمیشی و هر بار میگی نریم...بازم بمونیم  ادامه مطلب.... این ماشین کوچولویی 2قلوهاست که خاله جون داده تو باهاش بازی کنی... راه نمی رفت البته...باتری اش کار نمی کرد... بابایی براش باتری و شارژر تازه خرید و الان میرونیش.. خیلی هم با مهارت پسر کوچولوی عشق ماشین من.. و اینم پیک نیک 1 خردادمون.. ...
1 خرداد 1394

شیرینی مورد علاقه عطا جونی

94-3-1 گلم 1 سالی میشه که بابایی هر وقت شیرینی تر بخره حتماباید برای شما هم از این نوع بخره...اصلا اگه خودت بری که این انتخاب اول و آخرته... بهش هم قشنگ میگی انگری برد ... این هم برای ماهگردت بود... سمت راستی رو عاشق شدی... خیلی خوشحالم که کتاب دوس داری عزیزم.. کتاب خوندن و دیدن کارتون باعث میشه فارسی ات روزبروز خوب شه و با جمله هات همه رو متعجب کنی...  پسرک آقای من الان که مامان دارم این پست هارو میذارم با بابایی رفتین جشن میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل... ایشالله خودشون نگهدارت باشن و دلت همیشه با علی باشه نازنینم..قبل رفتن به من میگی "مامان تورو میذارن هیئت؟&qu...
1 خرداد 1394

بازی اختراعی پسرم

94-3-1 نازنینم این بازی رو خودت ساختی ...مثل حل پازل میمونه...ازم میخوای اول شکلاشونو بکشم... بعد تو یکی یکی میذاریشون سرجاشون... اینجوری.. و با چیزهای دیگه.... آفرین پسر باهوش و خلاق من. 3 سال و 2ماه و 8 روزه. ...
1 خرداد 1394

.................

94-3-1  جمعه هفته پیش جمعه یکی از بدترین روزای عمرم بود... ناسلامتی شب مبعث بود و عید.. خواستیم خوش باشی رفتیم شهر بازی... کلی بهت خوش گذشت..استخر توپ.قطار..رالی بچه ها چندبار.. قصر بادی هم میخواستی که کمی به علت بارندگی نم داشت...کلی وسیله دیگه ..من و بابایی هم از اینکه اینهمه خوشحال بودی لذت میبردیم.. آخر سر هم چون دیدی چند تا از بچه ها رفتن قصر بادی لعنتی تو هم رفتی...هیچی دیگه خانومه هم واسه اینکه بچه های دیگه رو هم جذب کنه هیچی بهتون نمی گفت که وقت تمومه.... چندبار صدات کردیم که بیای...ولی نیومدی.. تو یه لحظه واییییییی.. دهنت پر خون...با گریه...یه لحظه به چشام شک کردم...اصلا نفهمیدیم چی شد..چطوری این اتفاق افتاد...ک...
1 خرداد 1394

اردیبهشت بارونی

94-2-16    چهارشنبه یه مدتیه که 2باره هوای بهار بدجوری روم اثر گذاشته البته از نوع عکسش... زیاد سرحال نیستم.. اونم با این وقایع اخیر.. حوصله خیلی کارارو ندارم.نمیدونم این همه بی حوصلگی از کجا میاد سراغم..این همه غم چیه رو دلم.... خدارو شکر که گلی چون شمارو هم به زندگیمون هدیه کرده وگرنه که....   عزیزم تحمل می کنم ....تحملمو بیشتر می کنم به خاطر تو و بابایی..  یه روز که دست به قیچی شدیم و شما که خیلی این کارارو دوس داری حسابی لذت بردی از آموزش و البته بازی... و همینطور هی شما درخواست اشکال بیشتری دادی و من بریدم و تو چسبوندی.. و با اضافه هاش...
16 ارديبهشت 1394